حكيم ابوالقاسم فردوسى
529
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ترنجى بويا در دست ، بيآمد و بر آن زيرگاه زر بنشست . نكوهش كردن اسفنديار ، نژاد رستم آنگاه اسفنديار به رستم گفت : اى مهتر نامدار نيكدل ، من از موبدان و بزرگان و خردمندان بيدار دل چنين شنيدهام كه زال بدنژاد ، زادهء ديو است و نژادى فزونتر از اين در گيتى ندارد . او را بسيار از سام نهان داشتند . تنش تيره و روى و مويش سپيد بود و چون سام او را بديد ، دلش نااميد گشت . پس بفرمود تا او را به پيش دريا ببرند تا شايد مرغ و ماهى او را شكار كنند . در همان هنگام سيمرغ بيآمد و بر او پَر بگسترد . ليك هيچ آيين و فرّى در او نديد . پس او را - كه هيچكس به ديدارش شادكام نبود - به كنام خود برد . اگر چه سيمرغ گرسنه بود ولى تن زال در برابر او نيز خوار بود . از آن پس زال ، با تنى برهنه و به خوارى در پيش سيمرغ از آن مردارى كه او مىافكند ، مىخورد . اين چنين بود كه سيمرغ بر زال مهربان شد و چندى بدين گونه روزگار بر او بگشت . سرانجام پس از آن كه چندى مردار چشيد ، او را روزگار به سوى سيستان كشانيد . سام از آن رو كه بچّهاى نداشت و از سرِ نادانى و پيرى و بىخردى ، او را بپذيرفت . از آن هنگام آن بزرگان و شاهان خجسته و نياكان و نيكخواهان من زال را بركشيدند و چيزى بدادند و ساليان فراوانى بر اين بگذشت . سرانجام چون آن سرو ، شاخ و برگ آورْد ، ميوهء آن رستم شد كه اين چنين به مردانگى و ديدار و بالا در گيتى پر آوازه گشت . اين گونه بود كه پادشاهىاى براى خود فراهم آورد و بباليد و ناپارسايى پيشه كرد . رستم كه چنين شنيد ، به اسفنديار گفت : اى يادگير ، چرا اين سخنان نادلپذير را مىگويى ؟ دلت به راه كژّى گراييده و روانت آهنگ ديوان كرده است . چنان سخن بگوى كه سزاوار پادشاهان است . شاهان سخنى بجز خوب و راست نمىگويند . شاه مىداند كه زال - پسر سام - ، بزرگ و با دانش و نيكنام است . سام نيز پسر نريمان